تبليغاتX
عصر بیداری


























عصر بیداری

(الله اكبر جانم فداي رهبر)

سلام

ببخشيد كه حتي وقت نكردم جواب كامنتاي دوستان و بدم....


بعدا از خجالت همتون در ميام..


امتحانام شروع شده...

ديگه تا آخر خرداد از دستم راحت ميشيد..

واسم خيلي دعا كنيد

التماس دعا

يازهرا


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:55 توسط زمزمه باران| |

نگاهم کردی

با سکوت پر از فریادت

گفتی،

بلند شو !!نوبت توست...

در آن لحظه

 تمام پریشانی های دنیا

 در دلم خیمه زد...

من؟

من برای نمایش بزرگ تو

 کوچکم

بازیگر خوبی نیستم..

و یا شاید تو بازیگردان خوبی نبودی...

در ژرفای فریادت، غرق بودم

که ناگاه

صدایم زدند

اما من....

من بزرگترین سکوی نمایشم

 بر روی یک نقطه کوچک

 در زمین است...

من زمینی ام

فقط سعی میکنم

 تا در کش مکش پوچ زمینی ها

 مدفون نشوم...

همین..

من بازیگر این نمایش نیستم

آن هم نمایشی در آرامش آسمان

نگاه ها

خیره بر من بود

و من

غرق در نگاه تو...

صدایم زدند...

_ بازی شروع شده...شروع کن...

ترس بود ....وترس ....

چشمانم را بستم ...تو در چشمان بسته من هم حضور داشتی...

گفتی

شروع کن..

آسمان منتظر است..

تنها مرا زمزمه کن...

ذکر عشقت را گرفتم..

و تا به الآن ذاکر ذکر توام...

و نمی دانم...

چه زمانی...

کجا

و در حال زمزمه کدامین کلام ذکرت

زنگ پایان نمایشت به صدا در می آید..

=======================================

دل نوشت:

حال امروزم شبیه ترانه خواجه امیری شده...

تاریکم ای یلدا ، مهتاب می خواهم
لب تشنه ام ای اشک ، سیلاب می خواهم

در حسرت موجم ، باران کفافم نیست
درمان درد من ، باران نم نم نیست
باران نم نم نیست

پس تشنه می مانم ، غرق پریشانی
تا آسمان ها را بر من بگریانی
بر من بگریانی

چشم من از وقتی با عشق تو تر شد
آیین من این بار ، آیینه ای تر شد
پیدا شو ای مرحم بر زخم پنهانم
تا صبح دیدارت ، بیدار می مانم
بیدار می مانم

پس تشنه می مانم ، غرق پریشانی
تا آسمان ها را بر من بگریانی

=================================

بعدا نوشت:

امتحانام داره شروع میشه

دیگه خیلی کمتر میام تا ........آخر خرداد

دعا کنید واسم یه عالمه.....بیشتر واسه دلم دعا کنید....درسام وضعیتشون سفید ...ولی دلم آژیر خطرش روشن شده....وضعیت قرمز...

هرکی منو تو این مدت که کمرنگ تر میشم یادش بره بعد امتحانام با من طرفه

البته بازم هستمااااا از دستم راحت نمیشید....ولی کمتر میام  چون تجدید میشم

پس بی زحمت یادتون نره برام دعا کنید....

التماس دعا

یازهرامرضیه


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 19:47 توسط زمزمه باران| |
برچسب ها: دلنوشته خودم

با کدام پا در برابرت زانو بزنم؟
با کدام چشم شرمندگی را وصله ی پارگی پوتینت کنم؟
با کدام دست؟
آه... گفتم دست
آستینت در باد می رقصد و به واژه های من می خندد
چه واژه های خالی و پوچی
نمیدانم!
من کلمات را فریب داده ام و یا کلمات مرا
نمبدانم!!!
عشق و مردانگی
صداقت و رفاقت
مرگ و جاودانگی
و کوله پشتی پر از ستاره
چطور این همه را با یک دست
برداشتی و خندیدی و رفتی؟
حاج حسین

 

======================

بعدا نوشت:

مبتلا شده ام

به دستهایی که از من دورند

هراسی نیست ازنزدیکی

...........

من مدتهاست که مرده ام

بدون دستهایت

==========================

دل نوشت:

از تو چه پنهان ،

من هنوز دلم بی دلیل برایت تنگ می شود ... بی دلیل ..!!

 

 

 


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:17 توسط زمزمه باران| |
برچسب ها: حاج حسین خرازی


در گمنامی مشترکیم ای شهید !

تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را ! می دانی ...

 


نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:5 توسط زمزمه باران| |
برچسب ها: شهید گمنام

 

هر شب خواب میبینم

بربلندای آسمان خراشی در یک کوهستان سرد ایستاده ام

و تو آن پایین ، با همان رزم جامه سبزت...با پوتین هایی خاک گرفته...و با چشمان قاب گرفته ات در آبی مطلق به من می نگری...

کمی ترس ...کمی انتظار....درچشمانت بیداد می کند....

ترس؟....در چشمان تو.....؟؟؟؟.... بیگانه است....!!!

این ترس و انتظار چشمان من است که در چشمان تو منعکس شده..

ترس از فاصله ای که بینمان متولد شده...و انتظاری کشنده تا فروریختن این دیوار فاصله...

این آسمان خراشی است که با دست های خود خشت های فاصله اش را چیده ام ...

و این فاصله را تا به اوج کشانده ام...

غافل از غم دوری ات...

باد سردی تمام استخوان هایم را می سوزاند...

سوز سرما به چشمانم می دود...میان ترس و انتظار...موج می زند...طغیانی بی انتها...

شاید نفس عزارئیل باشد...سرد می وزد...

تاب تحملش را ندارم...از اوج تمام فاصله ها خودم را به پایین پرتاب می کنم...

یک سقوط آزاد...

در میان سقوط...

بین تعلق آسمان و زمین...معلق بین فاصله و تو....تنها...

تنها بزرگی روح تو در خاطرم نقش می بندد...

از خواب پریدم...

و دوباره روح یخ زده ام به این دنیا.....در کنج خلوت یک اتاق خاموش پرتاب می شود...

این یک رویاست؟

یک کابوس شبانه؟...

و یا شاید یک خواب ساده...خوابی که نصفه می ماند حرف هایش...

نصفه می ماند رسیدن من به تو...به آرامش...

پس تا به کی؟؟

تا زمان رسیدن من به تو چند نفس دیگر باقی مانده؟؟؟

=========================

بعدا نوشت:

تا حالا شده به چشمای یه فرشته نگاه کنی؟

بعد تو چشماش غرق بشی و ....

تا حالا شده وقتی یه فرشته داره حرف میزنه ...تو نه به صداش...بلکه به محض صداش گوش بدی...شده تا حالا محو صداش بشی...

شده تا حالا یه فرشته بین اینهمه آدم بیاد سراغت و قلبت رو از تو سینه ات دربیاره و بندازه تو آتیش بعد بهت هدیه اش بده؟

فرشته ها عجیب و غریبن....

آدم ها عجیب تر...

اون فرشته از قرار و دنیای آدما خبر نداشت ..نمیدونست آدم ها اگه عاشق بشن تا آخرش به خاطر عشقشون میسوزن...

وگرنه منو عاشق نمیکرد....

 

دلنوشت:

چرا انقد دنیا و آدماش عجیب شدن...؟؟؟؟

 

 


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:57 توسط زمزمه باران| |
برچسب ها: دلنوشته خودم

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin